پریماه آرزومندی
پریماه آرزومندی
نگارش در تاريخ سه شنبه 5 آذر 1392 و ساعت 14:30 توسط سمانه


موضوع : | بازدید : مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 9 خرداد 1394 و ساعت 20:41 توسط سمانه

پریماه عزیزم

دوباره برگشتم تا از تو برای تو بنویسم

دختر نازنیم . یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

یه پریماه بود یه باباجون داشت که خیلی مهربون بود. اما پریماه فقط دو سال و 40 روز داشت که باباجون رفت پیش خدا ...

باباجونت مهربون ترین بابای رو زمین بود . هنوز صدای قصه هایی که شبا با هیجان، برای من و خاله فاطمه وقتی کوچولو بودیم، تعریف می کرد تو گوشمه . هنوز بوی اون پارکی که هر روز وقتی از سر کار بر می گشت ما رو می برد اونجا ، حس می کنم. هنوز چهره ی همیشه خندونش (حتی تو سخت ترین شرایط زندگی) تو خاطرمه...

هنوز یادمه نقاشی بهمون یاد می داد . خونه های چینی می کشید یا یاد میداد چطوری رنگ کنیم تا از خط بیرون نیایم ... هنوز کاردستی هایی که با ذوق و شوق تا آخر شب بیدار می موندیم و با هم می ساختیم یادمه...

و ...

اشکام امون نمیده دخترم

نازنینم ...

یه پریماه هست اما دیگه باباجون نیست که آیت مهربانی خدا بود...


موضوع : خاطره | بازدید : 167 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1 مرداد 1393 و ساعت 17:59 توسط سمانه

یه روز ظهر قبل از ماه رمضون، صدای اذان از مسجد می اومد. من تو آشپزخونه بودم و اصلا حواسم به اذان نبود. پریماه اومد پیشم و گفت: مامان نماز بوخونم آرام

من انقدر ذوق زده شدم که همون روز براش یه چادر نماز دوختم . یه درس هم از دخترم گرفتم که همیشه گوشم به صدای اذان متوجه باشه و نماز رو اول وقت بوخونم...

پینوشت: پریماه نازم خیلی شیرین زبونی مامان. خیلی وقته که هم کلمه ها رو قشنگ ادا می کنی هم جمله هایی می سازی که همه ی ما از تعجب شاخ در میاریم .

اگه فرصت کنم حتما از شیرین سخنی هات می نویسم عزیز دلم.

اون لکی هم که روی صورتته جای سوختگیه . اومدم برات اسپند دود کنم که چشم نخوری ... تو پشت سرم بودی و ندیدمت... وقتی برگشتم ... جا اسفندی خورد روی صورتت و سوخت... ملانصرالدینی هستیم ماسوال


موضوع : | بازدید : 275 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 12 تير 1393 و ساعت 20:30 توسط سمانه

سلام عزیزم

بعد از یه مدت طولانی سه تا عکس ازت میذارم . دلخور نباش مامانی خیلی گرفتارم . هم کلاس هام هم بیماری باباجون هم پروژه از شیر گرفتن شما و ... و البته یه خبر خوب ... عقد خاله فاطمه... مبارک باشه خاله جون بوس

یه عصر جمعه با مامان و بابا تو دربند.

این هم یه عصر گرم تابستونی تو حیاطمون- پیراهنت هم خودم دوختم. این یکی رو خیلی دوست داری فکر کنم چون رنگ و روی خوبی داره و البته سبک و خنکه چشمک


موضوع : خاطره | بازدید : 259 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 17 فروردين 1393 و ساعت 0:44 توسط سمانه

عزیز دلم

مبارک بادت این سال و همه سال

 

این پیراهن و کلاه رو خودم برات دوختم یک ساعت مونده بود به سال تحویل تموم شداوه

این هفت سین زیبا هم سلیقه بابا است چشمک


موضوع : | بازدید : 259 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 2 اسفند 1392 و ساعت 1:39 توسط سمانه

خوشگل مامان

اینا دو تا از لباس هایی که برات دوختم

باز هم هستاچشمک اما اون روز نذاشتی دیگه لباسهاتو عوض کنم و عکس بگیرم.

سوژه خوشگل و عزیز مامان با این ژستای ناز نازیماچ

طرح این سارافون رو از این عکس برداشتم

این دامن هم از بوردا برات دوختم اما خودم بهش دو تا بند اضافه کردم که راحت تر باشه

 

یه شاپرک دور و بر گلها داره پر می زنه بغل

مبارکت باشه پریماه عزیزمقلب


موضوع : کاردستی | بازدید : 316 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد

درباره وبلاگ

پریماه: زیبا روی ماه مانند
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 8 نفر
بازديدهاي ديروز : 39 نفر
بازدید هفته قبل : 110 نفر
كل بازديدها : 75488 نفر
Powered By NiNiweblog.com